مهم

یکی از دوستان خیلی از دست من ناراحت شده بود که من ننوشته بودم مطالبم رو از کجا آوردم.

وقتی فکر کردم دیدم حق داره و این کار من اصلا درست نبوده از همین جا از همه کسانی که من مطالب و

اشعارشون رو برداشتم و اینجام گذاشتم .

در پایان از این دوست عزیز که این مطالب رو یادآوری کردن متشکرم.

هرچند که به اسم یکی دیگه از دوستان نظر گذاشتن.

من خدا را دارم

من خدا را دارم
کوله بارم بر دوش
سفری می باید
سفری بی همراه
گم شدن تا ته تنهایی محض
سازکم با من گفت:
هر کجا لرزیدی، از سفر ترسیدی؛
تو بگو از ته دل:من خدا را دارم.
من و سازم چندی است که فقط با اوئیم.

ماه من!
غصه اگر هست بگو تا باشد!
معنی خوشبختی ،
بودن اندوه است...!
این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور
چه بخواهی و چه نه! میوه یک باغند.
همه را با هم و با عشق بچین...
ولی از یاد مبر
پشت هر کوه بلند
سبزه زاری است پر از یاد خدا!
و در آن باز کسی با صدایی آرام و مطمئن می خواند

که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا ؟

عشق ریاضی

منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی توست

حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی توست

چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست


پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست

بی تو وجودم بود یک سری واگرا
ناحیه همگراش دایره روی توست



(پروفسور هشترودی)

مطالبی در مورد زنان

دختران 2 دسته اند، دسته اول آنهایی که زیبا هستند و فورا ازدواج میکنند و دسته دیگر آنهایی که به دانشگاه میروند «شاو»

زن از این متأثر نمیشود که به او توجه کنید، بلکه تأثر او از این است که به او توجه کنید و بعد از او دور شوید «تواین»

با زنان همانطور که با کودکان سر و کار دارید رفتار کنید  ولی همانطور که با ملکه صحبت میکنید با او سخن بگویید «وایلد»

کار زن افراط و تفریط است، اگه دوست بدارد از شدت محبت بی زار میشود و وای به حال زمانی که دشمنی پیدا کند «ولتر»

از دستپخت زن تعریف کن تا در کنار اجاق خود را قربانی کند «دیل کارنگی»

ازدواج کار خوبی است، ولی بهتر است این کار را انجام ندهید «سامبرست»

زن چون کراوات است، هم مرد را زیبا نگه میدارد هم حلقوم او را می فشارد «ویکتور هوگو»

بوسه مرد علامت عشق و بوسه زن علامت تسلیم اوست «بال زاگ»

در میان جانوران 3 جانور هستند که اکثر اوقات خود را صرف آرایش میکنند گربه-مگس و زن «شارل بوآیه»

در زندگی یک مرد 2 روز ارزش دارد : روزی که با زنی آشنا میشود و روزی که او را به خاک می سپارد «ویکتور هوگو»

نگهبان زن زشتی اوست «مثل عربی»

هرگاه میخواهید از کسی انتقام بگیرید او را به ازدواج ترغیب کنید «برنارد شاو»

راز از هر نوعی بر قلب زنان فشاری غیر قابل تحمل می آورد «پوشکین»

مردها آنچه را که می شنوند از یک گوش وارد و از گوش دیگر خارج می سازند، اما زنان از 2گوش وارد و از دهان خارج می کنند «برنارد شاو»

زن با نگاه خود آتش می افروزد و بیهوده می کوشد تا با اشک خود آنرا خاموش کند «برنارد شاو»

گرانقیمتترین انگشتری های جهان، انگشتری نامزدی است، چون مرد پس از خرید آن تا آخر عمر قسط میدهد «چگورا»

در برخورد با تازه عروس  مردها به صورتش نگاه میکنند و خانمها به لباسش «دیکنز»

زنها فقط 2روز می توانند مردها را خوشبخت کنند، روز عروسی و روز مرگ «برنارد شاو»

بهترین سفارش نامه زن، زیبایی اوست که در همانجا قابل قبول است«ارسطو»

زن، وقتی از یک حقیقت دفاع می کند منطقش بسیار ضعیف و قدرت اثباتش بی تأثیر است . ولی اگر همین زن بخواهد از یک دروغ دفاع کند آن وقت کسی را تاب مقاومت در برابر او نیست «گالیله»

شوهری که بیش ازحد به پاکدامنی زن خود می بالد، احمقی است که بیش ازحد خود را فریب می دهد«لاروشنوکو»

زن، شیطانی است کامل تر و شیطان تر«ویکتور هوگو»

اشک، نیرومندترین ماده سیال روی زمین است«داوینچی»

اگر زنی عصبانی شد، یقین کنید که یک کار انجام نشده دارد و چاره اش دراین است که به عصبانیت تظاهر کند«دیکنز»

برای زن فقط یک بدبختی و مصیبت وجود دارد و او این است که حس کند کسی اورا دوست ندارد «اعرابی»

اگر تله به دنبال موش برود، زن نجیب هم دنبال مرد «ضرب المثل سوئدی»

مردها را شجاعت به جلو میراند و زنها را حسادت «برنارد شاو»

و در آخر ممکن است که از امواج دریا نجات یابید، ولی از دست زنها خیر

 

حکایت جالب خواستگاری و ازدواج من. (طنز)

عد از اين كه مدت ها دنبال دختري باوقار و باشخصيت گشتيم كه هم خانواده ي اصيل و مؤمني داشته باشد و هم حاضر به ازدواج با من باشد، بالاخره عمه ام دختري را به ما معرفي كرد.وقتي پرسيدم از كجا مي داند اين دختر همان كسي است كه من مي خواهم، گفت:راستش توي تاكسي ديدمش.از قيافه اش خوشم آمد.ديدم هماني است كه تو مي خواهي.وقتي پياده شد، من هم پياده شدم و تعقيبش كردم.دم در خانه اش به طور اتفاقي بابايش را ديدم كه داشت با يكي از همسايه ها حرف مي زد.به ظاهرش مي خورد كه آدم خوبي باشد.خلاصه قيافه ي دختره كه حسابي به دل من نشسته بود،گفتم: من هر طور شده اين وصلت را جور مي كنم.

ما وقتي حرف هاي محكم و مستدل عمه مان را شنيديم.گفتيم: يا نصيب و يا قسمت! چه قدر دنبال دختر بگرديم؟از پا افتاديم، همين را دنبال مي كنيم.ان شاء الله خوب است.اين طوري شد كه رفتيم به خواستگاري آن دختر.
پدر دختر پرسيد: آقازاده چه كاره اند؟
-دانشجو هستند.

-مي دانم دانشجو هستند.شغلشان چيست؟
-ما هم شغلشان را عرض كرديم.
-يعني ايشان بابت درس خواندن پول هم مي گيرند.
-نخير، اتفاقاً ايشان در دانشگاه آزاد درس مي خوانند:
به اندازه ي هيكلشان پول مي دهند.
-پس بيكار هستند.

-اختيار داريد قربان! رشته ايشان مهندسي است.قرار است مهندش شوند
پدر دختر بدون اين كه بگذارد ما حرف ديگري بزنيم گفت: ما دختر به شغل نسيه نمي دهيم.بفرماييد؛ و مؤدبانه ما را به طرف در خانه راهنمايي كرد.
عمه خانم كه مي خواست هر طور شده دست من و آن دختر را بگذارد توي دست هم، آن قدر با خانواده ي دختر صحبت كرد تا بالاخره راضي شدند.فعلاً به شغل دانشجويي ما اكتفا كنند، به شرط آن كه تعهد كتبي بدهيم بعد از دانشگاه حتماً برويم سركار، اين طوري شد كه ما دوباره رفتيم خواستگاري.
پدر دختر گفت:و اما . . . مهريه، به نظر من هزار تا سكه طلا. . .
تا اسم«هزار تا سكه طلا» آمد، بابام منتظر نماند پدر دختر بقيه ي حرفش را بزند بلند شد كه برود؛اما فك و فاميل جلويش را گرفتند كه: بابا هزار تا سكه كه چيزي نيست؛ مهريه را كي داده كي گرفته . . . بابام نشست؛ اما مثل برج زهر مار بود.پدر دختر گفت:ميل خودتان است.اگر نمي خواهيد، مي توانيد برويد سراغ يك خانواده ي ديگر.

بابام گفت:نخير، بفرماييد. در خدمتتان هستيم.
-اگر در خدمت ما هستيد، پس چرا بلند شديد؟
بابام كه ديگر حسابي كفري شده بود، گفت:بابا جان! بلند شدم كمربندم را سفت كنم، شما امرتان را بفرماييد.
پدر دختر گفت:بله، هزار تا سكه ي طلا، دو دانگ خانه...
بابا دوباره بلند شد كه از خانه بزند بيرون؛ ولي باز هم بستگان راضي اش كردند كه اي بابا خانه به اسم زن باشد، يا مرد كه فرقي نمي كند.هر دو مي خواهند با هم زندگي كنند ديگر.
و باز بابام با اوقات تلخي نشست.پدر دختر پرسيد: باز هم بلند شديد كمربندتان را سفت كنيد؟بابام گفت: نخير! دفعه ي قبل شلوارم را خيلي بالا كشيده بودم داشتم ميزانش مي كردم!

پدر دختر گفت:بله، داشتم مي گفتم دو دانگ خانه و يك حج.مبارك است ان شاء الله
بابام اين دفعه بلند شد و داد زد: برو بابا، چي چي را مبارك است؟مگر در دنيا فقط همين يك دختر است.و ما تا بياييم به خودمان بجنبيم،كفش هايمان توسط پدر آن دختر خانم به وسط كوچه پرواز كردند و ما هم وسط كوچه كفش هايمان را جفت كرديم و پوشيديم و با خيال راحت رفتيم خانه مان.
مگر عمه خانم دست بردار بود.آن قدر رفت و آمد تا پدر او را راضي كرد كه فعلاً اسمي از حج نياورد تا معامله جوش بخورد.بعداً يك فكري بكنند.
پدر دختر گفت:و اما شيربها، شيربها بهتر است دو ميليون تومان باشد...
بعد زير چشمي نگاه كرد تا ببيند بابام باز هم بلند مي شود يا نه.وقتي آرامش بابام را ديد ادامه داد:به اضافه وسايل چوبي منزل.
بابام حرف او را قطع كرد.منظورتان از وسايل چوبي همان در و پنجره و اين جور چيزهاست؟

پدر دختر با اوقات تلخي گفت:نخير، كمد و ميز توالت و تخت و ميز ناهارخوري و ميز تلويزيون و مبلمان است.
بابام گفت:ولي آقاجان، پسر ما عادت ندارد روي تخت بخوابد.ناهارش را هم روي زمين مي خورد.اهل مبل و اين جور چيزها هم نيست.
پدر دختر گفت:ولي اين ها بايد باشد،اگر نباشد، كلاس ما زير سؤال مي رود.
و بعد از كمي گفتمان و فحشمان، كفش هاي ما رفت وسط كوچه.
دوباره عمه خانم دست به كار شد.انگار نذر كرده بود هر طور شده اين دختره را ببندد به ناف ما! قرار شد دور وسايل چوبي را خط بكشند؛و ما دوباره به خانه ي آن دختر رفتيم.

بابام تصميم گرفته بود مسأله ي جهيزيه را پيش بكشد و سنگ تمام بگذارد تا بلكه گوشه اي از كلاس گذاشتن هاي باباي آن دختر را جواب گفته باشد.اين بود كه تا صحبت ها شروع شد،بابام گفت: در رابطه با جهيزيه... !
پدر دختر حرف او را قطع كرد و گفت:البته بايد عرض كنم در طايفه ما جهيزيه رسم نيست.
بابام گفت:اتفاقاً در طايفه ي ما رسم است.خوبش هم رسم است.شما كه نمي خواهيد جهيزيه بدهيد، پس براي چي از ما شيربها مي خواهيد؟
- شيربها كه ربطي به جهيزيه ندارد.شيربها پول شيري است كه خانمم به دخترش داده.او دو سال تمام شيره ي جانش را به كام دختري ريخته كه مي خواهد تا آخر عمر در خانه ي پسر شما بماند.بابام گفت:خب مي خواست شير ندهد. مگر ما گفتيم به دخترتان شير بدهيد؟اگر با ما بود مي گفتيم چايي بدهد تا ارزان تر در بيايد.مگر خانمتان شير نارگيل و شيركاكائو به دخترتان داده كه پولش دو ميليون تومان شده است؟!

پدر دختر گفت: دختر ما كلفت هم مي خواهد.
بابام گفت:چه بهتر.يك كلفت هم با او بفرستيد بيايد خانه ي پسرم.
- نه خير كلفت را بايد داماد بگيرد.دختر من كه نمي تواند آن جا حمالي كند.
- حالا كي گفته دخترتان مي خواهد حمالي كند؟
مگر مي خواهيد دخترتان را بفرستيد كارخانه ي گچ و سيمان؟كفش هاي ما طبق معمول وسط كوچه!!!
در مجلس بعد پدر دختر گفت:محل عروسي بايد آبرومند باشد.اولاً، رسم ما اين است كه سه شب عروسي بگيريم. ثانياً بايد هر شب سه نوع غذا سفارش بدهيد، در يك باشگاه مجهز و عالي.
بابا گفت:مگر داريد به پسر خشايار شاه زن مي دهيد؟اصلاً مگر بايد طبق رسم شما عمل كنيم؟
كفش ها طبق معمول وسط كوچه!!!

ديگر از بس كفش هايمان را پرت كرده بودند وسط كوچه، اگر يك روز هم اين كار را نمي كردند، خودمان كفش هايمان را مي برديم وسط كوچه مي پوشيديم.
باباي دختر گفت:ان شاء الله آقا داماد براي دختر ما يك خانه ي دربست چهارصد متري در بالاي شهر مي گيرد.
بابام گفت:خانه براي چي؟زير زمين خانه ي خودم هست.تعميرش مي كنم.يك اتاق و يك آشپزخانه هم در آن مي سازم، مي شود يك واحد كامل.پدر دختر گفت:نه ما آبرو داريم، نمي شود يك دفعه عمه خانم جوش كرد و داد زد: واه چه خبرتان است؟بس كنيد ديگر، اين كارها چيست؟مگر توي دنيا همين يك دختر است كه اين قدر حلوا حلوايش مي كنيد؟از پا افتاديم از بس رفتيم و آمديم.اصلاً ما زن نخواستيم مگر يك دانشجو مي تواند معجزه كند كه اين همه خرج برايش مي تراشيد؟
اين دفعه قبل از اين كه كفش هايمان برود وسط كوچه، خودمان مثل بچه ي آدم بلند شديم و زديم بيرون.
و اين طوري شد كه ما ديگر عطاي آن دختر را به لقايش بخشيديم و از آن جا رفتيم كه رفتيم.


يك سال از آن ماجرا گذشت.من هم پاك آن را فراموش كرده بودم و اصلاً به فكرش نبودم.يك روز صبح، وقتي در را باز كردم تا به دانشگاه بروم، چشمم به زن و مردي خورد كه پشت در ايستاده بودند.مرد دستش را بالا آورده بود تا زنگ خانه را بزند، اما همين كه مرا ديد جا خورد و فوري دستش را انداخت.با ديدن من هر دو با خجالت سلام دادند.كمي كه دقت كردم، ديدم پدر و مادر آن دختر هستند.لبخندي زدم و گفتم:بفرماييد تو.

پدر دختر گفت:نه. . . نه. . . قصد مزاحمت نداشتيم.فقط مي خواستم بگويم كه چيز، چرا ديگر تشريف نياورديد؟ما منتظرتان بوديم.
من كه خيلي تعجب كرده بودم، گفتم:ولي ما كه همان پارسال حرف هايمان را زديم.خودتان هم كه ديديد وضعيت ما طوري بود كه نمي خواستيم آن همه بريز و بپاش كنيم.

پدر دختر لبخندي زد و گفت: اي آقا. . .كدام بريز و بپاش؟. . . يك حرفي بود زده شد، رفت پي كارش.توي تمام خواستگاري ها از اين چيزها هست.حالا ان شاء الله كي خدمت برسيم،داماد گُلم؟
من كه از اين رفتار پدر دختر خانم مُخم داشت سوت مي كشيد،گفتم:آخه. . . چيز. . . راستش شغل من. . .
-اي بابا. . . شغل به چه درد مي خورد.دانشجويي خودش بهترين شغل است.من همه جا گفته ام دامادم يك مهندس تمام عيار است.
-آخه هزار تا سكه هم. . .

-اي بابا. . . شما چرا شوخي هاي آدم را جدي مي گيريد.من منظورم هزار تا سكه ي بيست و پنج توماني بود.
ولي دو دانگ خانه. . .
پدر عروس:بابا جان من منظورم اين بود كه دو دانگ خانه به اسمتان كنم.
-سفر حج هم. . .
-راستي خوب شد يادم انداختيد.اگر مي خواهيد سفر حج برويد همين الان بگوييد من خودم اسمتان را بنويسم.
-دو ميليون تومان شيربها هم كه. . .
-چي؟من گفتم دو ميليون تومان؟من غلط كردم.من گفتم دو ميليون تومان به شما كمك كنم.

-خودتان گفتيد خانمتان به دخترتان شير داده، بايد پول شيرش را بدهيم. . .
-اي بابا. . . خانم من كلاً به دخترم چهار، پنج قوطي شير خشك داده كه آن هم پولش چيزي نمي شود.مهمان ما باشيد
-در مورد جهيزيه گفتيد. . .
-گفتم كه. . . اتاق دخترم را پر از جهيزيه كرده ام.بياييد ببينيد.اگر كم بود، بگوييد باز هم بخرم.
-اما قضيه ي آن كلفت. . .
-آي قربون دهنت. . . دختر من كلفت شماست.خودم هم كه نوكر شما هستم، داماد عزيزم!. . . خوش تيپ من!. . . جيگر!. . . باحال!. . .

وقتي ديدم پدر دختر حسابي گير داده و نمي خواهد دست از سر من بردارد، مجبور شدم حقيقت را بگويم.با خجالت گفتم: راستش شرايط شما خيلي خوب است.من هم خيلي دوست دارم با خانواده ي شما وصلت كنم.اما. . .
پدر دختر با خوشحالي دست هايش را به هم ماليد و گفت:ديگر اما ندارد. . . مبارك است ان شاء الله.

گفتم:اما حقيقت را بخواهيد فكر نكنم خانمم اجازه بدهد.
تا اين حرف را زدم دهن پدر و مادر دختر از تعجب يك متر واماند.پدر دختر گفت: يعني تو. . . در همين موقع خانمم از پله هاي زيرزمين بالا آمد.مرا كه ديد لبخندي زد و گفت: وقتي كه از دانشگاه برگشتي، سر راهت نيم كيلو گوجه بگير براي ناهار املت بگذارم.
با لبخند گفتم:چشم، حتماً چيز ديگري نمي خواهي؟
-نه، فقط مواظب باش.
-تو هم همين طور.
خانمم رفت پايين، رو كردم به پدر و مادر دختر كه هنوز دهانشان باز بود و خشكشان زده بود و گفتم: ببخشيد من كلاس دارم؛ ديرم مي شود خداحافظ.
و راه افتادم به طرف دانشگاه

فقط برای شاد بودن

شکر ايزد فن‌آوري داريم

صنعت ذره‌پروري داريم


از کرامات تيم ملي‌مان

افتخارات کشوري داريم


با نود حال مي‌کنيم فقط

بس که ايراد داوري داريم


وزنه‌برداري است ورزش ما

چون فقط نان بربري داريم


مي‌توانيم صادرات کنيم اراجیف

بس که جوک‌هاي آذري داريم


گشت ارشاد اگر افاقه نکرد

صد و ده و کلانتري داريم


خواهران از چه زود مي‌رنجيد

ما که قصد برادري داريم


ما براي اثبات اصل حجاب

خط توليد روسري داريم


اين طرف روزنامه‌هاي زياد

آن طرف دادگستري داريم


جاي شعر درست و درمان هم

تا بخواهي دري وري داريم


حرف‌هامان طلاست سي سال است

قصد احداث زرگري داريم


ما در ايام سال هفده بار

آزمون سراسري داريم


اجنبي هيچکاک اگر دارد

ما جواد شمقدري داريم


تا بدانند با بهانه طنز

از همه قصد دلبري داريم


هم کمال تشکر از دولت

هم وزير ترابري داريم

 

 

 

من منبع این شعر رو ندارم اما از یکی از دوستام شنیدم شعر از یک دانشجو هستش از همین جا از هرکسی که این شعر رو گفته عذرخواهی می کنم که بدون اجازه اون این شعر رو تو وبلاگم گذاشتم.

27 سالم تمام شد اما...........

سلام به همه دوستان عزیز امروز بیست و هفتمین سال عمرم هم تموم شد و رفتم تو بیست و هشت سال .نمی دونم باید ناراحت باشم یا خوشحال ولی خوب این سالهای عمر با سرعت ثابت می گذره فقط باید از اونها بهترین استفاده رو کرد.

روزی پسر نوجوانی از پدربزرگش پرسید بابا جون کی آدم ها پیر میشن؟ پدر بزرگش گفت: وقتی زمان بگذره پیر میشن و خودشون هم متوجه نمیشن. پسر گفت: یعنی چی ؟ پدر بزرگش گفت: یه مثال برات می زنم تا بفهمی

جوانی کنجکاو در کنار پیله کرم ابریشمی نشسته بود تا پروانه شدن کرم رو ببینه.از سوراخ بسیار کوچکی که در کنار پیله ایجاد کرده بود هرلحظه داخل پیله رو نگاه می کرد. و تفاوت های به وجود آمده رو می نوشت. روزهای اول هیچ تفاوتی نبود اما با گذشت بقیه روزها مطالبی که می نوشت جالب بود یه روز نوشته بود: کرم یه کم شاخک درآورده ولی این تغییر بزرگی نیست پس هنوز ماهیت کرم بودنش حفظ شده. روز بعد نوشته بود دست و پای کوچکی هم در بدن کرم دیده میشه ولی این تغییر هم زیاد بزرگ نیست پس هنوز کرم ما تا پروانه شدن خیلی زمان و تغییر داره. این روزها و تغییرات همه یکی یکی اومدن و رفتن و جوان ما هم هر روز در حال نگاه کردن و ثبت تغییرات بود و چون تغییرات هر روزه رو با روز قبل مقایسه می کرد با خودش می گفت: هنوز خیلی مونده تا کرم پروانه بشه. تا اینکه یه روز صبح که به سراغ پیله کرم رفت در میان تعجب دید دیگه کرمی داخل پیله نیست و  پیله به طور کامل شکسته. ناراحت شد که چرا نتونسته تغییرات رو متوجه بشه. تو همین فکر بود که یه چیزی نشست رو صورتش قشنگ که نگاه کرد دید یه پروانه است . اون موقع بود که فهمید تغییرات با سرعت ثابت می گذره و هیچ کس نمی تونه جلوی تغییرات و گذر عمر رو بگیره. ولی باید از روزهای عمر استفاده کرد چون دیگه هیچ وقت بر نمی گرده.

داستان پیرمرد برای نوه اش تموم شد. و نوه فهمید چطور عمر می گذره بدون اینکه بفهمیم برای ما چه اتفاقاتی داره می افته.

شهریار

وای چه خسته می کند تنگی این قفس مرا

پیر شدم نکرد از این رنج و شکنجه بس مرا

پای به دام جسم و دل همره کاروان جان

آه چه حسرت آورد زمزمه ی جرس مرا

گرگ درنده ای تاخت به من به نام زندگی

پنجه که در جگر نهد نام نهد نفس مرا

طوطی هند عالم قدسم و طبع قندجو

وه که به گند خاکیان ساخته چون مگس مرا

من که به شاخ سرو گل پا ننهادمی کنون

دست نصیب بین که پر دوخت به خار و خس مرا

آب و هوای خاکیان نیست به عشق سازگار

آتش آه گو بساز آنچه به دل هوس مرا

جز غم بی کسی در این سفله سرای ناکسی

من نشناختم کسی گو مشناس کس مرا

ای که در بردن دل عادت نیکو داری

فتنه جو لشگری از نرگس جادو داری

چند بر دلبری و دلشکنی خو داری

دل صد سلسله را بسته به هر مو داری

باز دل می بری از خلق و عجب رو داری

نا بکی مایل ظلم و ستسمتی و جفا

ذره ای در دل سنگت نبود مهر و وفا

عوض خشم و غضب پیشه نما صلح و صفا

خون عشاق حلال است مگر نزد شما

که به دل عادت چنگیز و هلاکو داری

روزگاریست که در هجر تو دل بیمارم

روز و شب غیر غم عشق نباشد کارم

مایل روی تو ای لعبت گل رخسارم

از گل و لاله و سرو لب جو بیزارم

تا تو بر سرو قدت روضه مینو داری

بجز از دیدن روی تو ندارم هوسی

تو هم از زهره جبین یار بهر بوالهوسی

سالها آرزوی وصل کشیدم بسی

تو پریزاده نگردی به جهان رام کسی

حالت مرغ هوا شیوه آهو داری

ای که روی تو گروه برده ز ماه نخشب

تنگ شکر بود این لعل و یا شهد رطب

گوی عاجست و یا سیب ترنجی غبغب                                                 این خط سبز بود سرزده زین شکر لب

یا که در آب بقا سبزه خود رو داری

تا که بر چهره تو آنطره پرتاب افتاد

دل من در طپش از بیم چو سیماب افتاد

کشتی بخت من از عشق بگرداب افتاد

جای مستان همه در گوشه محراب افتاد

تا که بالای دو چشمت خم ابرو داری

هرکسی وصل تو را کرد در آفاق طلب

محنت درد فراق تو فکندش به تعب

چو شکوهی که ز هجر تو بود روزش شب

گر صبوحی شده پابست تو این نیست عجب

تا که صد سلسله دل در خم گیسو داری

 

سعدی

ای دیدنت آسایش و خندینت آفت            گوی از همه خوبان بربودی به لطافت

ای صورت دیبای خطایی و نکویی              وی قطره باران بهاری به نظافت

هرملک وجودی که به شوخی بگرفتی     سلطان خیالت بنشاندی به خلافت

ای سرخرامان گذری از در رحمت            وی ماه درافشان نظری از روی رأفت

گویند برو تا برود صحبتت از دل                ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت

ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی     در دولت خاقان نتوان کرد خلافت

باقد تو زیبا نبود سرو به نسبت               با روی تو نیکو نبود مه به اضافت

آن را که دلارام دهد وعده کشتن            باید که ز مرگش نبود هیچ مخافت

صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود       باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت

شمشیر ظرافت بود از دست عزیزان       درویش نباید که برنجد به ظرافت

سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده     دریا در و مرجان بود و هول و مخافت

باغ

از باغ می برند تا چراغانی ات کنند                  

 تا کاج جشن های زمستانی ات کنند

 

پر کرده اند صبح تو را ابرهای تار

  تنها به این بهانه که بارانی ات کنند

 

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند      

  این بار می برند که زندانی ات کنند

 

یک نقطه بیش ،  فرق رحیم و رجیم نیست

  از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند!

 

ای گل گمان نکن به شب جشن می روی    

   شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست

  گاهی نشانه ایست که قربانی ات کنند

یادت باشه هرشکلی که باشی خدا دوست داره.

چندین سال پیش بود. ما در یک خانواده خیلی فقیر در یک ده دور افتاده به نام "روکی" ، توی یک کلبه کوچك زندگی می کردیم. روزها در مزرعه کار می کردیم و شبها از خستگی خوابمان می برد.
کلبه ی ما نه اتاقی داشت، نه اسباب و اثاثیه ای، نه نور کافی. از برداشت محصول آنقدر گیرمان می آمد که شکم پدر و مادر و سه تا بچه سیر بشود. یادم می آید یک سال كه نمیدانم به چه علتی محصولمان بی دلیل بیشتر از سالهای پیش شده بود، بیشتر از همیشه پول گرفتیم.
یك شب مامان ذوق زده یك مجله خاک خورده و کهنه را از توی صندوق کشید بیرون و از توش یه عکس خیلی خوشگل از یك آینه نشانمان داد. همه با چشمهای هیجان زده عکس را نگاه می کردیم. مامان گفت بیایید این آینه را بخریم، حالا که کمی پول داریم، این هم خیلی خوشگل است. ما پیش از این هیچوقت آینه نداشتیم، این هیجان انگیزترین اتفاقی بود که می توانست برایمان بیفتد. چون خوشبختانه پول کافی هم برای خریدش داشتیم. پول را دادیم به همسایه تا وقتی به شهر می رود آن آینه را برایمان بخرد.

آفتاب نزده باید حرکت می کرد، از ده ما تا شهر حداقل پنج فرسنگ راه بود، یعنی یک روز پیاده روی، تازه اگر تند راه می رفت.
سه روز بعد وقتی همه داشتیم در مزرعه کار می کردیم، صدای همسایمان را شنیدیم که یك بسته را از دور به ما نشان می داد. چند دقیقه بعد همه در کلبه دور مامان جمع شدیم.
وقتی بسته را باز کرد مامان اولین کسی بود که جیغ زد : وای ی ی ی ...، تو همیشه می گفتی من خوشگلم، واقعا" من خوشگلم!
بابا آینه را گرفت دستش و نگاهی در آن کرد. همینطوری که سبیل هایش را می مالید و لبخند ریزی میزد با آن صدای کلفتش گفت: آره منم خشنم، اما جذابم، نه؟
نفر بعدی آبجی کوچیکه بود : مامان، واقعا چشمهام به تو رفته ها!
آبجی بزرگه نفر بعدی بود که با هیجان و چشمهای ورقلمبیده به آینه نگاه می کرد : می دونستم موهام رو اینطوری می بندم خیلی بهم میاد!
با عجله آینه را از دستش قاپیدم و در آن نگاه کردم. می دانید در چهار سالگی یك قاطر به صورتم لگد زده بود و به قول معروف صورتم از ریخت افتاده بود ولی چون آینه نداشتیم این موضوع را فراموش كرده بودم.
وقتی تصویرم را در آینه دیدم، یكهو داد زدم : من زشتم! من زشتم! بدنم می لرزید، دلم می خواست آینه را بشکنم، همینطور که دانه های اشک از چشمانم سرازیر بود به بابا گفتم : یعنی من همیشه همین ریختی بودم؟
- آره عزیزم، همیشه همین ریختی بودی.
- اونوقت تو همیشه من رو دوست داشتی؟
- آره پسرم، همیشه دوستت داشتم.
- ولی چرا؟ آخه چرا دوستم داری؟
- چون تو مال من هستی!
سالها از آن قضیه گذشته، حالا من هر صبح صادقانه به خودم نگاه می کنم و می بینم ظاهرم زشت است.
آنوقت از خدا می پرسم : یعنی واقعاً منو دوستم داری؟
و او در جوابم می گوید : بله.
و وقتی از او می پرسم كه چرا دوستم داری؟
به من لبخند می زند و می گوید : چون تو مال من هستی و من تمام مخلوقاتم را بسیار دوست می دارم ...

سوال فیزیک

توضيح دهيد که چگونه مي توان با استفاده از يک فشارسنج ارتفاع يک آسمان خراش اندازه گرفت؟"


سوال بالا يکي از سوالات امتحان فيزيک در دانشگاه کپنهاگ بود.

يکي از دانشجويان چنين پاسخ داد: "به فشار سنج يك نخ بلند مي بنديم. سپس فشارسنج را از بالاي آسمان خراش طوري آويزان مي کنيم که سرش به زمين بخورد. ارتفاع ساختمان مورد نظر برابر با طول طناب به اضافه ي طول فشارسنج خواهد بود."

پاسخ بالا چنان مسخره به نظر مي آمد که مصحح بدون تامل دانشجو را مردود اعلام کرد. ولي دانشجو اصرار داشت که پاسخ او کاملا درست است و درخواست تجديد نظر در نمره ي خود کرد. يکي از اساتيد دانشگاه به عنوان قاضي تعيين شد و قرار شد که تصميم نهايي را او بگيرد.

نظر قاضي اين بود که پاسخ دانشجو در واقع درست است، ولي نشانگر هيچ گونه دانشي نسبت به اصول علم فيزيک نيست.. سپس تصميم گرفته شد که دانشجو احضار شود و در طي فرصتي شش دقيقه اي پاسخي شفاهي ارائه دهد که نشانگر حداقل آشنايي او با اصول علم فيزيک باشد.

دانشجو در پنج دقيقه ي اول ساکت نشسته بود و فکر مي کرد. قاضي به او يادآوري کرد که زمان تعيين شده در حال اتمام است. دانشجو گفت که چندين روش به ذهنش رسيده است ولي نمي تواند تصميم گيري کند که کدام يک بهترين مي باشد.

قاضي به او گفت که عجله کند، و دانشجو پاسخ داد: "روش اول اين است که فشارسنج را از بالاي آسمان خراش رها کنيم و مدت زماني که طول مي کشد به زمين برسد را اندازه گيري کنيم. ارتفاع ساختمان را مي توان با استفاده از اين مدت زمان و فرمولي که روي کاغذ نوشته ام محاسبه کرد."

دانشجو بلافاصله افزود: "ولي من اين روش را پيشنهاد نمي کنم، چون ممکن است فشارسنج خراب شود!"

"روش ديگر اين است که اگر خورشيد مي تابد، طول فشارسنج را اندازه بگيريم، سپس طول سايه ي فشارسنج را اندازه بگيريم، و آنگاه طول سايه ي ساختمان را اندازه بگيريم. با استفاده از نتايج و يک نسبت هندسي ساده مي توان ارتفاع ساختمان را اندازه گيري کرد. رابطه ي اين روش را نيز روي کاغذ نوشته ام."

"ولي اگر بخواهيم با روشي علمي تر ارتفاع ساختمان را اندازه بگيريم، مي توانيم يک ريسمان کوتاه را به انتهاي فشارسنج ببنديم و آن را مانند آونگ ابتدا در سطح زمين و سپس در پشت بام آسمان خراش به نوسان درآوريم. سپس ارتفاع ساختمان را با استفاده از تفاضل نيروي گرانش دو سطح بدست آوريم. من رابطه هاي مربوط به اين روش را که بسيار طولاني و پيچيده مي باشند در اين کاغذ نوشته ام."

"آها! يک روش ديگر که چندان هم بد نيست: اگر آسمان خراش پله ي اضطراري داشته باشد، مي توانيم با استفاده از فشارسنج سطح بيروني آن را علامت گذاري کرده و بالا برويم و سپس با استفاده از تعداد نشان ها و طول فشارسنج ارتفاع ساختمان را بدست بياوريم."

"ولي اگر شما خيلي سرسختانه دوست داشته باشيد که از خواص مخصوص فشارسنج براي اندازه گيري ارتفاع استفاده کنيد، مي توانيد فشار هوا در بالاي ساختمان را اندازه گيري کنيد، و سپس فشار هوا در سطح زمين را اندازه گيري کنيد، سپس با استفاده از تفاضل فشارهاي حاصل ارتفاع ساختمان را بدست بياوريد."

"ولي بدون شک بهترين راه اين مي باشد که در خانه ي سرايدار آسمان خراش را بزنيم و به او بگوييم که اگر دوست دارد صاحب اين فشارسنج خوشگل بشود، مي تواند ارتفاع آسمان خراش را به ما بگويد تا فشارسنج را به او بدهيم!"

دانشجويي که داستان او را خوانديد، نيلز بور، فيزيکدان دانمارکي  بود.

منبع: http://www.mentors. ca/bohr.html  

خدایا شکرت

روزي مردي خواب عجيبي ديد، او ديد که پيش فرشته‌هاست و به کارهاي آنها نگاه مي‌کند، هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه‌هايي را که توسط پيک‌ها از زمين مي‌رسند، باز مي‌کنند، و آنها را داخل جعبه مي‌گذارند. مرد از فرشته‌اي پرسيد، شما چکار مي‌کنيد؟!
فرشته در حالي که داشت نامه‌اي را باز مي‌کرد، گفت: اين جا بخش دريافت است وما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي‌گيريم. مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت مي‌گذارند و آنها را توسط پيک‌هايي به زمين مي‌فرستند.
مرد پرسيد: شماها چکار مي‌کنيد؟! يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت‌هاي خداوندي را براي بندگان مي‌فرستيم.
مرد کمي جلوتر رفت و ديد يک فرشته‌اي بيکار نشسته است مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟!
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است. مردمي که دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند، ولي فقط عده بسيار کمي جواب مي‌دهند. مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي‌توانند جواب بفرستند؟! فرشته پاسخ داد: بسيار ساده فقط کافيست بگويند *خدايا شکر*

دری وری (یه شعر دیگه از نسیم شمال)

گریه مکن عزیز من موسم نوبهار میاد

بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد

باز بباغ بوستان میوه آبدار میاد

غله ز خار می رسد گندم شهریار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترک عزیز من از غم نان بسر مزن

طفلک با تمیز من شعله بخشک و تر مزن

لولی اشکریز من بر دل من شرر مزن

سال دیگر برای تو شوهر غمگسار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

سال دگر بخوشدلی نان و پنیر می خوری

گوشت کباب می کنی دیزی سیر می خوری

روغن زرد می خری شربت و شیر می خوری

بر در خانه ات همی خربزه باربار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترکم عذار تو طنطنه بر قمر زند

لعل لب ملیح تو طعنه به نیشکر زند

نافه چین زلف تو لطمه به مشک تر زند

ماه دگر برای تو مشتری از تتار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

هرچه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی

غصه و غم به جای نان کم مخور از گرسنگی

یک دو سه روز صبر کن سم مخور از گرسنگی

شام اگر نخورده ای فردا واست ناهار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

شام نمی خوری مخور گشنه به خواب دم مزن

خشک شده است آبها تشنه بخواب دم مزن

گر به تنت فرو رود دشنه به خواب دم مزن

چرخ زنان بکام ما گردش روزگار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

سرگذشت نسیم شمال به درخواست یکی از دوستان

مقدمه از : استاد فقید سعید نفیسی

سید اشرف الدین گیلانی

از میان مردم بیرون آمد با مردم زیست، در میان مردم فرو رفت و شاید هنوز در میان مردم باشد. این مرد نه وزیر شد نه وکیل شد نه رئیس اداره شد . نه پولی به هم زد نه خانه ساخت نه ملک خرید نه مال کسی را با خود برد نه خون کسی را به گردن گرفت. شاید روز ولادت او را کسی جشن نگرفت و من شاهدم که در مرگ او ختم هم نگذاشتند.

ساده تر و بی ادعاتر و کم آزارتر و صاحبدل تر و پاکدامن تر از او کسی ندیده ام. مردی بود به تمام معنی مرد، مودب، فروتن، افتاده، مهربان، خوش روی و خوش خوی ، دوست باز، صمیمی ، کریم، بخشنده، نیکوکار بی اعتنا به مال دنیا و به صاحبان جاه و جلال، گدای راه نشین را بر مالدار کاخ نشین همیشه ترجیح داد. آن چه کرد و گفت برای همین مردم خرده پای بی کس بود.

روزی که با وی آشنای نزدیک شدم، مردی بود پنجاه و چند ساله، با اندامی متوسط، چهارشانه، اندکی فربه شکم، سینه ای برجسته ای داشت، صورت گرد، ابروهای درهم کشیده، چشمان درشت، پیشانی بلند. لبهای پرگوشت، ریش و سبیل جوگندمی، دستار کوچک سیاهی بر سر می گذاشت. قبای بلند می پوشید، در وسط آن شالی به کمر می بست که برجستگی شکمش از زیر آن پیدا بود.

لباسهای بسیار ساده می پوشید، بیشتر لباس نازک در برمیکرد و تنها در سرمای سخت عبای کلفت تر بر روی آن می انداخت، یک دست لباس متوسط را سالهای می پوشید، بیشتر گیوه به پا می کرد.

هنگاهی که با ما می نشست دستهای پرگوشت و انگشتان کوتاه خود را روی شکم می گذاشت. هرگز به قهقهه و به بانگ بلند نمی خندید ، لبخند از لبان او جدا نمی شد، بسیار آهسته حرف می زد، چنانکه از چند قدمی بانگش شنیده نمی شد. من بارها در اوقات مختلف شبانه روز ، در حالات مختلف، در غم و شادی او را دیده ام و هرگز وی را تندخوی و مردم آزار ندیدم. با خوش رویی و مهربانی عجیبی با همه کس روبرو میشد. با آنکه بضاعت او بسیار کم بود همیشه در دو جیب بلند گشادی که در دو سوی قبای خو داشت مقدار زیادی پول سیاه آماده بود . به هر گدای راه نشینی که می رسید دست در جیب می کرد و نشمرده هرچه به دستش می آمد از آن پول سیاه در مشت او می ریخت.

اشعار خود را با صدای بسیار مردانه بم با حجب و حیای عجیبی برای ما می خواند و در هر مصراعی خنده ای می کرد و گاهی هنوز نخوانده خنده را سر می داد. هر روز و هر شب شعر می گفت و اشعار هر هفته را چاپ می کرد و به دست مردم می داد. نزدیک بیست سال هر هفته روزنامه ی نسیم شمال او در مطبعه کلیمیان که یکی از کوچکترین چاپخانه های آن روز تهران در خیابان جباخانهی آن روز و دنباله ی خیابان بوذرجمهری امروز نزدیک سبزه میدان در چهار صفحه کوچک به قطع کاغذهای یک ورقی امروز چاپ شد و به دست مردم داده شد. هنگاهی که روزنامه فروشان دوره گرد فریاد را سر می دادند و روزنامه ی او را اعلان می کردند راستی مردم هجوم می آوردند. زن و مرد، پیر و جوان، کودک و برنا، با سواد و بی سواد این روزنامه ها را دست به دست می گرداندند. در قهوه خانه ها، در سر گذرها، در جاهایی که مردم گرد می آمدند، با سوادها برای بی سوادها می خواندند و مردم دور هم حلقه می زدندو روی خاک می نشستند و گوش می دادند.

این روزنامه نه چشم پرکن بود، نه خوش چاپ. مدیر آن وکیل و سناتور و وزیر سابق نبود، پس مردم چرا آنقدر آن را می پسندیدند. از خود مردم بپرسید. نام این روزنامه به اندازه ای بر سر زبانها بود که سید اشرف الدین قزوینی مدیر آن را مردم به نام نسیم شمال می شناختند و هم او را آقای نسیم شمال صدا می کردند. زوی که موقع انتشار آن می رسید دسته دسته کودکان ده دوازده که موزعان او بودند در همان چاپخانه گرد می آمدند و هر کدام دسته ای بزرگ از او می گرفتند و زیر بغل می گذاشتند . این کودکان راستی مغرور بودند که فروشنده ی نسیم شمالند.

هفته ای نشد که این روزنامه ولوله ای در تهران نیندازد. دولتها مکرر از دست او به ستوه آمدند. اما با این سید جلنبر آسمان جل وارسته ی بی اعتنا به همه کس و همه چیز چه بکنند؟ به چه دردشان می خورد او را جلب کنند؟ مگر در زندان آرام می نشست؟ حافظه عجیبی داشت که هر چه می سرود بدون یادداشت و از بر می خواند. در این صورت محتاج به کاغذ و قلم و مرکب و مداد هم نبود و سینه ی او خود لوح محفوظ بود.

سید اشرف الدین در ضلع شرقی مدرسه ی صدر در جلو خان مسجد شاه حجره ای تنگ و تاریک داشت. اثاثیه محقر و پاکیزه ای از فروش نسیم شمال تدارک کرده بود. زمستانها کرسی کوچک یک نفری پاکیزه ای می گذاشت. روی آن جاجیمی سبز و سرخ می کشید. در گوشه اطاق یک منقل فرنگی داشت، و در کماجدان برای خود و گاهی برای ما ناهار و شام می پخت. بیشتر روزها خوراک او طاس کباب یا آبگوشت تنگ آب بود که در آن لیمو عمانی بسیار می ریخت و با دست خود آنها را له می کرد و آب آن را در آبگوشت خود می فشرد و نان ترید می کرد و نان را می غلطاند و درمیان انگشتان نرم می کرد و به دهان می گذاشت.

بی خبر و بی مقدمه هم که می رفتیم آبگوشت یا طاس کباب او حاضر بود. در شعر خود همه جا نام خوراکی ها را می برد و منظومه ای نسرود که کلمه فسنجان در آن نباشد، اما کجا فسنجان نصیب او شد.

من کودک یازده ساله بودم که اشعار او را به ذهن سپردم . در آن گیر و دار و گیراگیر اختلاف مشروطه خواهان و مستبدان به میدان آمد. اشعار معروفی در نکوهش زشت کاریهای محمد علی شاه و امیر بهادر و اعوان و انصار ایشان گفته بود که دهان به دهان می گشت. در این حوادث هیچ کس موثرتر از او نبود.

من هروقت که عسک و شرح حال سران مشروطه را این سوی و آن سوی می بینم و نامی از او نمی شنوم و اثری از او نمی بینم راستی در برابر این حق ناشناسی کسانی که از خوان نعمت بی دریغ او بهره ها برده و مالها انباشته و به مقامها رسیده اند رنج می برم.

یقین داشته باشید که اجر او در آزادی ایران کمتر از اجرا ستارخان پهلوان بزرگ نبود . حتی این مرد شریف بزگوار در قزوین تفنگ برداشته و در فتح تهران جانبازی کرده بود. در حیرتم که این مردم چرا ینقدر حق نشناسند. ضربتهایی که طبع او و قلم او و بی باکی و آزادمنشی و بی اعتنایی و سرسختی او به پیکر استبداد زد، هیچ کس نزد. با این همه کمتری ادعایی نداشت . شما که او را می دیدید هرگز تصور نمی کردید که در زیر این دستار محقر و در این جامه متوسط، جهانی از بزرگی و بزگواری جا گرفته است.

من و یحیی و سید ابوالقاسم ذره و سید عبدالحسین حسابی تنها معاشران او بودیم . در همان کنج مدرسه به دیدارش می رفتیم. خنده بی گناه او بیش از هر باد بهاری و نسیم نیم شبان طبع ما را شکفته می کرد. اشعار پرشور، پر از زندگی و پر از نشاط خود را که هنوز چاپ نکرده بود برای ما می خواند و هر مصراعی از آن باخنده ای و تبسمی همراه بود. سماور حلبی پاکیزه ی خود را روشن می کرد. دم به دم برای ما و برای خودش چای می ریخت. قندی را که به دانه های کوچک شکسته بود از میان دستمال ابریشمی یزدی خانه خانه بیرون می آورد. آزادگی و آزاداندیشی این مرد عجیب بود. همه چیز را می توانستی به او بگویی و. اندک تعصبی در او نبود . لطایف بسیار به یاد داشت. قصه های شیرین می گفت. خزانه ای از لطف و رافت بود. کینه ی هیچ کس را در دل نداشت. از هیچکس بد نمی گفت، اما همه را مسخره می کرد و چه خوب می کرد.

ای کاش باز هم مانند او پیدا می شدند که همین کار را با مردم این روزگار می کردند. جایی که مردم عبرت نمی گیرند پند و اندرز نمی پذیرند.، زشت و زیبا نمی شناسند ، شهوت گوش و چشمشان را پر کرده است باید سید اشرف الدین بود و همه را استهزا می کرد.

این یگانه انتقام مردم فرزانه ی هشیار از این گروه ابلهان بی لگام است. گاهی که در راه با او مصاحبت می کرد، بی اغراق از ده تن مردم رهگذر یک تن سلام خاضعانه ی به او می کرد. معمولش این بود که در جواب می گفت: سلام جونم. راستی که جان عزیز او نثار راه ملتی بود.

این سید راستگوی بی غل وغش ، این رادمرد فرزانه ی دلیر ، این مرد وارسته ی از جان گذشته، بزرگترین مردی بود که ایران در این پنجاه سال از زندگی خود در دامن خود پرورده است.

اشعار او از هر ماده فراری ، از هر عطر دلاویزی ، از هر نسیم چان پروری ، از هر عشق سوزانی در دل مردم زودتر راه باز می کرد. سحری در سخن او بود که من در سخن هیچ کس ندیده ام. این مرد جادوگری بود که با ارواح مردم طبقه سوم این کشور این مردمی که هنوز زنده اند و هرگز نخواهند مرد ، بازی می کرد

روح مردم در زیر دست او خمیر مایه ای بود که به هر گونه که می خواست آن را در می آورد. هرشکلی که می خواست به آن می داد.

بزرگی او در اینجاست که با این همه نفوذی که در مردم داشت هرگز درصدد برنیامد از آن سود مادی ببرد. نه هرگز در موقع انتخابات از کسی رای خواست، نه به خانه صاحب مسندی و خداوند زر و زوری رفت، و نه ماجراجویی را هرگز به همان حجره ی تنگ و تاریک خود راه داد.

خود حکایت می کرد که در جوانی در قزوین دلداده ی دختری از خاندان خود شده و ناکامی عشق را در دل زیر خاکستری که گاهی گرم می شد پنهان کرده بود. به همین در سراسر زندگی مجرد زیست، سرانجام گرفتار همان عواقبی شد که نتیجه طبیعی و مسلم اینگونه مردان بزرگ است.

او را به تیمارستان شهر نو بردند که در آن زمان دارالمجانین می گفتند. اطاقی در حیاط عقب تیمارستان به او اختصاص داند. بارها در آنجا به دیدن و دلجویی و پرسش و پرستاری او رفتم. من نفهمیدم چه نشانه ی جنون در این مرد بزرگ بود؟همان بود که همیشه بود. مقصود از این کار چه بود؟ این یکی از بزرگترین معماهای حوادث این دوران زندگی ماست.

خبر مرگ او را هم به کسی نداند. آیا راستی مرد؟ نه ، هنوز زنده است و من زنده تر از او کسی را نمی شناسم . اگر دلهای مردم را بکاوید، هنوز در دلهای هزاران هزار مردمی که او را دیده اند و شعرش را خوانده اند جای دارد. در پایان زندگی که هنوز گرفتار نشده بود مجموعه ی اشعار خود را در دو مجلد در همان مطبعه ی کلیمیان چاپ کرد و با سرعتی عجیب نسخه های آن تمام شد. دو بار در بمبئی در آن هزاران فرسنگ مسافت از ایران آن را چاپ کردند و باز تمام شد.

فروش نسیم شمال زندگی آسوده ای برای او فراهم می ساخت که با کمال کرم و گشاده رویی با چند تن دوستان نزدیک خود می گذارندند. معروف شد اندوخته ای داشت و رندان بهانه جویی می کردند که اندوخته ی او را بربایند. از این مردم هرچه بگویند بر می آید.

با این همه در تیمارستان جز من و مهدی ساعی که در پایان عمر با او نزدیک شده بود گویا دیگر کسی به سراغش نرفت. کجا بودند این گروه گروه مردمی که در عیادت و مشایعت لاشه بی قدر و قیمت این کاخ نشینان پیش دستی می کنند؟ این مرد بزگتر از آن بود که به پرسش و دلجویی ایشان نیازمند باشد. مردان بزرگ بزرگی را در خود می جویند نه از کاسه لیسان شرم. هرگز کسی بزرگی را به زور و زر نخریده است. اصلا در بازار جهان بزرگی نمی فروشند. این کالاییست که طبیعت در نهانگاه خزانه ی خود برای نیک بختانی که زنده ی جاویدند ذخیره کرده است. طبیعت در بخشیدن این مطاع بخیل نیست. تنها همتی و از خود گذشتگی خاصی انسان را به پای این خوان نعمت بی دریغ می رساند.

حساب از دستم در رفته است، نمی دانم چند سالست که این گنج زوال ناپذیر از دست ما رفته است، گویا نزدیک سی سال می شود. این مرد نزدیک هفتاد سال در میان این مردم زیست،  با این مردم خندید، با این مردم گریست، دلداری داد، همت بخشید، در دلها جای گرفت و هرگز از دلها بیرون نخواهد رفت.

اگر در مرگش نگریستند، اگر کتاب یا رسالتی درباره اش ننوشتند ، اگر قبر او نیز از دیده ها پنهانست و کسی نمی داند کجا او را به خاک سپردند، اگر نامش را دیگر نمی برند، اگر قدر او را از یاد بردند، او چه زیان کرده است.؟ کسی نبود که به این چیزها محتاج باشد. او تا زنده بود به هیچ کس و هیچ چیز محتاج نبود. همه به او محتاج بوند. حالا هم که نیست اگر کسی خود را به او محتاج نداند به خود زیان کرده است.

جوانان عزیز ، این مرد از شما بود و برای شما بود. لااقل شما او را بشناسید، در هر گوشه ی ایران که کسی قطره اشکلی برای او بریزد همین برای او بس است، جز این چیزی نمی خواست و جز این هرگز چیزی نخواهد خواست.

 

دری وری

گریه مکن عزیز من موسم نوبهار میاد

بلبل مست نغمه زن بر سر شاخسار میاد

باز بباغ بوستان میوه آبدار میاد

غله ز خار می رسد گندم شهریار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترک عزیز من از غم نان بسر مزن

طفلک با تمیز من شعله بخشک و تر مزن

لولی اشکریز من بر دل من شرر مزن

سال دیگر برای تو شوهر غمگسار میاد

بزک نمیر بهار میاد و خربزه با خیار میاد

سال دگر بخوشدلی نان و پنیر می خوری

گوشت کباب می کنی دیزی سیر می خوری

روغن زرد می خری شربت و شیر می خوری

بر در خانه ات همی خربزه باربار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

دخترکم عذار تو طنطنه بر قمر زند

لعل لب ملیح تو طعنه به نیشکر زند

نافه چین زلف تو لطمه به مشک تر زند

ماه دگر برای تو مشتری از تتار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

هرچه خوری بخور ولی غم مخور از گرسنگی

غصه و غم به جای نان کم مخور از گرسنگی

یک دو سه روز صبر کن سم مخور از گرسنگی

شام اگر نخورده ای فردا واست ناهار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

شام نمی خوری مخور گشنه به خواب دم مزن

خشک شده است آبها تشنه بخواب دم مزن

گر به تنت فرو رود دشنه به خواب دم مزن

چرخ زنان بکام ما گردش روزگار میاد

بزک نمیر بهار میاد خربزه با خیار میاد

بازهم شعری از استاد نسیم شمال

این شعر رو به درخواست یکی از دوستان خوبم می ذارم امیدوارم خوشتون بیاد.

یک عربده مستانه

نه باکی از قضا دارم نه از تقدیر می ترسم

نه خوفی از فلک دارم نه از تاثیر می ترسم

نه از عالم نه از آدم نه از تغییر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

نه از سنی نه از شیعه نه از دهری نه از بابی

نه از صوفی نه از شیخی نه از قرمز نه از آبی

نه از اشرار غارتگر نه از الواط دولابی

نه از رندان نه از زندان نه از تکفیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

نه از شیخ و نه از قاضی نه از آخوند با عنوان

نه از رمال جادوگر نه از کتبین افسون خوان

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

ز فضل فیض رحمانی نمی ترسم ز ناکس ها

نه از نواب والاها نه از سردار و اقدس ها

نه از آن پاچه ورمالان نه از این خر مقدس ها

نه از موزر نه نارنجک نه از شش تیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

ز شعر دلکش شیرین ز جانها می برم غم را

منم فرزند روحانی چو آدم چو خاتم را

شبی در خواب دیدم آب بگرفته است عالم را

نه از آب و نه از خواب و نه از تعبیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

نه از کس رشوه بگرفتم نه دیناری طمع دارم

بکف فرمان نورانی ز عز من قنع دارم

شب و روز از غم ملت جزع دارم فزع دارم

نه از تمهید بیدینان نه از تدبیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

بود قرآن کتاب من دلیل من عباراتش

برایم حجت و برهان بود مجموع آیاتش

شده روشن دو چشمم از اشارات و بشاراتش

نه از مشرک نه از کافر نه از خنزیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

نه از ورشو خبر دارم نه از پاریس می آیم

نه از مسکو خریدارم نه از تفلیس می آیم

الا ای مومنین از مشرق تقدیس می آیم

نه از تقدیر مشروطه نه از تاخیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

نباشد با کسم کاری فقط در فکر دینم من

غلام چارده معصوم و عبد مومنینم من

ستایش می کنم حق را مطیع مرسلینم من

نه از شاعر نه از منشی نه از تحریر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

ز آیات کلام ا... حمایت می کنم آری

قوانین الهی را رعایت می کنم آری

هم از اخبار معصومین روایت می کنم آری

نه از زاهد نه از مرشد نه از تذویر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

کتاب مستطاب مطلع الانوار را خواندم

اصول کافی و تهذیب و استبصار را خواندم

قوانین و مکاسب تحفه الابرار را خواندم

نه از مشکل نه از آسان نه از توفیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

ز نسل پاک یاسینم بود قرآن کتاب من

ز حق دارای تحسینم همین فصل الخطاب من

سخنور اشرف الدینم فلک زیر رکاب من

نه از برق و نه از ظلمت نه از تستیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

تو پنداری که افتاده بعقل من خلل هی هی

تو پنداری که می ترسم ز دزدان دغل هی هی

من این تصویر دنیا را بگیرم در بغل هی هی

نه از عکس و نه از صورت نه از تصویر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

اگر از مسلکم بخواهی غلام شاه مردانم

اگر از مشربم پرسی مطیع شرع و قرآنم

اگر از دین من جویی مسلمانم مسلمانم

نه از واعظ نه از مفتی نه از تقریر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

خدایا مالک الملکا تو در هر عالمی شاهی

ترا دارم چه غم دارم ز حال من تو آگاهی

بمن  هنگام تنهایی در این غربت تو همراهی

نه از ذلت نه از عزت نه از شبگیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

درون مطبخ آخر وقت مردن میدهم جانرا

میان دیگ جوشان میخورم مرغ و فسنجانرا

الا ای مطبخی زحمت مده کفگیر قازغان را

نه از قاشق نه از چمچه نه از کفگیر می ترسم

نه از کشتن از نه بستن نه از زنجیر می ترسم

 

ارتباط الفبای انگلیسی با الفبای زندگی

Accept - پذیرا باشید
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید، حتی اگر برایتان مشکل باشد
که عقاید، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.

Break away - خودتان را جدا سازید
 خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.

Create - خلق کنید
 خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید
و با آنها امیدها، آرزوها، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.

Decide - تصمیم بگیرید
 تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید. در آن صورت شادی راهش را
به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.

Explore - کاوشگر باشید
 جستجو و آزمایش کنید. دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.

Forgive - ببخشید
 ببخشید و فراموش کنید. کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.

Grow - رشد کنید
 عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید
تا نتوانند مانع رشد و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.

Hope - امیدوار باشید
 به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است،
البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.

Ignore - نادیده بگیرید
 امواج منفی را نادیده بگیرید. روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید. پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.

Journey سفر کنید
 به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن، امکانات جدید را آزمایش کنید. سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.

Know - آگاه باشید
 آگاه باشید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد. همانطور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.

Love - دوست بدارید
 اجازه دهید که عشق به جای نفرت، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است،
تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.

Manage - مدیر باشید
 بر زمان مدیریت داشته باشید، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد.
استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.

Notice - توجه کنید
 هرگز افراد فقیر، ناامید، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید
و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.

Open - باز کنید
 چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید،
حتی در سخت ترین و بدترین شرایط، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.

Play - بازی و تفریح کنید
 فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید.
بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع، مفهومی ندارد.

Question - سوال کنید
 چیزهایی را که نمی دانید بپرسید، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.

Relax آرامش داشته باشید
 اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود
و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.

Share - سهیم شوید
 استعدادها، مهارتها، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید،
زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.

Try - تلاش کنید
 حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید.
با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهر و خبره می شوید.

Use - استفاده کنید
 از استعدادها و توانایی هایتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید. استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما
پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.

Value - احترام بگذارید
 برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند، ارزش قایل شوید
و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.

Warm - صمیمی باشید
 با اطرافیانتان صمیمی باشید و نگذارید فضای اخلاقیتان
به سمت و سویی جز صمیمیت منتهی شود.

X-Ray - اشعه ایکس
 با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید،
در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.

Yield - اجازه دهید
 اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود.
اگر شما در راه درستی حرکت کنید در انتها سعادت واقعی را خواهید یافت .

Zoom - تمرکز کنید
 زمانی که خاطرات تلخ، ذهنتان را پر کرده است سعی كنید با مثبت اندیشی به آینده فكر كنید
و بر خوشبختی كه در ادامه ی عمر در انتظارتان است تمركز كنید.
 

دین و دل- شعری از استاد نسیم شمال که به صورت ضرب المثل درآمده

ای پسرفکر عبادت باش بیعاری مکن

در خیال کسب و طاعت باش بیکاری مکن

فکر فردای قیامت باش عیاری مکن

تا که دستت می رسد غیر از نکوکاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

در خرابات مقدس باده تقدیس نوش

با وضو و با طهارت باش در طاعت بکوش

گفت لا موجود الا ا... پیر می فروش

گر تو می خواهی ترا رسوا نسازد پرده بپوش

پرده پوش خلق باش و غیر ستاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

حق پرستی کن که آید جام عرفانت بدست

جان فدای خاک پای عارفان حق پرست

من بقربان که از هر قید رست

چون به بینی در خرابات مغان مدهوش هست

پیش مستان خدا اظهار هشیاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

دین خود را ساز محکم پیش استاد صحیح

همدمت در قبر دین توست می گویم صریح

وقت خوابیدن شهادت گوی با قول فصیح

گر تو می خوهی شوی در رتبه همتای مسیح

غیر نام دوست چیزی بر زبان جاری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

دین و دل باید فشاندن بر بساط عارفان

غافلند این اهل ظاهر از نشاط عارفان

روضه فردوس شد صحن حیات عارفان

گر همی خواهی بی بینی انبساط عارفان

فکر ایمان باش از شیطان طرفداری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

از ستمکاران در اینعالم علامت هست ظلم

میاه صدگونه افسون و ندامت هست ظلم

باعث بدگویی و لعن و ملامت هست ظلم

در حدیث آمد که ظلمات قیامت هست ظلم

ظالم از ظلمات محشر گر خبر داری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

تو به تاج اصطفا و تخت شاهی لایقی

از ره معنی به موجودات عالم فایقی

گر براری نعره انی اناا... صادقی

رنگ زرد و جسم لاغر بایدت گر عاشقی

خویش را فربه مثال گاو پرواری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

رشته دل را بدست اهل دل باید سپرد

خانه گل را به اهل آب و گل باید سپرد

دل را به ارباب ولایت مستقل باید سپرد

سینه بر سینه بمولا متصل باید سپرد

در حضور اولیا اظهار دلداری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

سوی توحید الهی دل دلیل و رهنماست

غافلی از دل که دل گنجینه نور خداست

دل بدست اشرف الدین ده که عبد اولیاست

غیر او در شهر عرفان دل بکس دادن خطاست

معنی دل را بفهم و ترک دینداری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

من دل تاریک را چون مهر رخشان می کنم

قطره خون را چو خورشید درخشان می کنم

دل اگر سنگ است من لعل بدخشان می کنم

اهل دل شاهند و من خدمت بایشان می کنم

پیش من صحبت ز جنگ و قتل و خونخواری مکن

می بخور منبر بسوزان مردم آزاری مکن

شعری از نسیم شمال که به صورت ضرب المثل درآمده

خیالات شبهای دراز زمستان

 

شبی در خواب دیدم محرمانه

عروس تازه آوردم به خانه

بریدم رخت دامادی شبانه

چنین می گفت رقاص زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گداها را همه مسرور دیدم

شکم ها را همه معمور دیدم

به فصل عید جشن و سور دیدم

زدم فی الفور طبل شادیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم قطع گردیده صداها

لباس تازه پوشیده گداها

بدوش جمله از اطلس رداها

همه با طمطراق خسروانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز حلویات رنگارنگ شیرین

ز سوهان قم و سوقات نائین

از آن نان برنجیهای قزوین

بیامد از برایم بار خانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بحلوا مسقطی می گفت پشمک

بزن بر راحت الحلقوم چشمک

بایشان باغلوا گفتا بخشمک

بود چشمک ز اطوار زنانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدیدم اغنیا کرده حمایت

ز کوران و شلان کرده رعایت

بیادم آمد آندم این حکایت

که جنت می دهد حق با بهانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بچیدم هفت سین اندر شبستان

سماق و سنجد و سیب و سپستان

سپند و سیر و سبزی های بستان

زدم بر ریش خود از ذوق شانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

صلات ظهر می رفتم منزل خان

بدیدم سفره چی میگسترد خوان

به روی میز نعتمهای الوان

گروهی جمع در آن آستانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

ز اقسام خورش در سفره چیده

خورشها را همه ناظر چشیده

قدح با آب لیمو صف کشیده

مثال گفتگوی شاعرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

یکی شامی باستعجال می خورد

یکی کو کو بعیش و حال می خورد

یکی با کارد و با چنگال می خورد

یکی هی لقمه می زد تاجرانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بپای جوجه ماهی بوس میزد

فسنجان از شعف ناقوس می زد

ترک فریاد یا قدوس می زد

شده روغن ز اطرافش روانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

کته چون دامن دشت نهاوند

چلو طعنه زده بر کوه الوند

پلو چون قله کوه دماوند

نموده مرغ در وی آشیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

بدل گفتم عجب کشکی خریدم

عجب بهر فقیران سفره چیدم

عجب خیری از این مشروطه دیدم

عجب تقسیم شد وجه اعانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

چرا خوابیده ی فصل بهار است

آلاله شعله ور در کوهسار است

بنفشه جلوه گر در جویبار است

نمیدانم خبر داری تو یا نه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

نه ادراک و نه استعداد داریم

نه مشروطه نه استبداد داریم

فقط در بیستون فرهاد داریم

ز شیرین نیست نامی در میانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

همیشه تشنه نهر آب بیند

گرسنه نان سنگک خواب بیند

برهنه خرقه ی سنجاب بیند

مقصر خواب بیند تازیانه

شتر در خواب بیند پنبه دانه

گهی قپ قپ خورد گه دانه دانه

 

هدف آسمانی

یه روز یه دختر کوچولو کنار یک کلیسای کوچک محلی ایستاده بود؛ دخترک قبلا یک بار آن کلیسا را ترک کرده بود چون به شدت شلوغ بود. همونطور که از جلوی کشیش رد شد، با گریه و هق هق گفت: "من نمیتونم به کانون شادی بیام!"

کشیش با نگاه کردن به لباس های پاره پوره، کهنه و کثیف او تقریباً توانست علت را حدس بزند و دست دخترک را گرفت و به داخل برد و جایی برای نشستن او در کلاس کانون شادی پیدا کرد.

دخترک از اینکه برای او جا پیدا شده بود بی اندازه خوشحال بود و شب موقع خواب به بچه هایی که جایی برای پرستیدن خداوند عیسی نداشتند فکر می کرد.

چند سال بعد گذشت تا اینكه آن دختر کوچولو در همان آپارتمان فقیرانه اجاره ای که داشتند، فوت کرد. والدین او با همان کشیش خوش قلب و مهربانی که با دخترشان دوست شده بود، تماس گرفتند تا کارهای نهایی و کفن و دفن دخترک را انجام دهد.

در حینی که داشتند بدن کوچکش را جا به جا می کردند، یک کیف پول قرمز چروکیده و رنگ و رو رفته پیدا کردند که به نظر می رسید دخترک آن را از آشغال های دور ریخته شده پیدا کرده باشد.

داخل کیف 57 سنت پول و یک کاغذ وجود داشت که روی آن با یک خط بد و بچگانه نوشته شده بود: "این پول برای کمک به کلیسای کوچکمان است برای اینکه کمی بزرگ تر شود تا بچه های بیش تری بتوانند به کانون شادی بیایند."

این پول تمام مبلغی بود که آن دختر توانسته بود در طول دو سال به عنوان هدیه ای پر از محبت برای کلیسا جمع کند. وقتی که کشیش با چشم های پر از اشک نوشته را خواند، فهمید که باید چه کند؛ پس نامه و کیف پول را برداشت و به سرعت سمت کلیسا رفت و پشت منبر ایستاد و قصه فداکاری و از خود گذشتگی آن دختر را تعریف کرد. او احساسهای مردم کلیسا را برانگیخت تا مشغول شوند و پول کافی فراهم کنند تا بتوانند کلیسا را بزرگ تر بسازند. اما داستان اینجا تمام نشد ...

یک روزنامه که از این داستان خبردار شد، آن را چاپ کرد. بعد از آن یک دلال معاملات ملکی مطلب روزنامه را خواند و قطعه زمینی را به کلیسا پیشنهاد کرد که هزاران هزار دلار ارزش داشت. وقتی به آن مرد گفته شد که آن ها توانایی خرید زمینی به آن مبلغ را ندارند، او حاضر شد زمینش را به قیمت 57 سنت به کلیسا بفروشد. اعضای کلیسا مبالغ بسیاری هدیه کردند و تعداد زیادی چک پول هم از دور و نزدیک به دست آن ها می رسید.

در عرض پنج سال هدیه آن دختر کوچولو تبدیل به 250.000 دلار پول شد که برای آن زمان پول خیلی زیادی بود (در حدود سال 1900). محبت فداکارانه او سودها و امتیازات بسیاری را به بار آورد.

وقتی در شهر فیلادلفیا هستید، به کلیسای Temple Baptist Church که 3300 نفر ظرفیت دارد سری بزنید و همچنین از دانشگاه Temple University که تا به حال هزاران فارغ التحصیل داشته نیز دیدن کنید. همچنین بیمارستان سامری نیکو (Good Samaritan Hospital) و مرکز "کانون شادی" که صدها کودک زیبا در آن هستند را ببینید. مرکز "کانون شادی" به این هدف ساخته شد که هیچ کودکی در آن حوالی روزهای یکشنبه را خارج از آن محیط باقی نماند.
 

در یکی از اتاق های همین مرکز می توانید عکسی از صورت زیبا و شیرین آن دخترک ببینید که با 57 سنت پولش، که با نهایت فداکاری جمع شده بود، چنین تاریخ حیرت انگیزی را رقم زد. در کنار آن، تصویری از آن کشیش مهربان، دکتر راسل اچ. کان ول که نویسنده کتاب "گورستان الماسها" است به چشم می خورد.

این یک داستان حقیقی بود که گویای این حقیقت است كه هرگاه هدف شما آسمانی باشد حتما دست خداوند هم همراه شما خواهد بود ... بیاییم بیشتر به یكدیگر عشق بورزیم ...

تولدت مبارک

تولد آبجی مریم عزیز رو تبریک میگم و براش بهترین روزها رو آرزومندم.

هیچی نمی تونم بگم فقط این متن رو تقدیم به بهترین آبجی دنیا می کنم.

كلاس چهارم "دونا" هم مثل هر كلاس چهارم ديگري به نظر مي رسيد كه در گذشته ديده بودم. بچه ها روي شش نيمكت پنج نفره مي نشستند و ميز معلم هم رو به روي آنها بود. از بسياري از جنبه ها اين كلاس هم شبيه همه كلاسهاي ابتدا يي بود، با اين همه روزي كه من براي اولين بار وارد كلاس شدم احساس كردم در جو آن، هيجاني لطيف نهفته است.
"دونا" معلم مدرسه ابتدايي شهر كوچكي در ميشيگان، تنها دو سال تا بازنشستگي فرصت داشت. درضمن به عنوان عضو داوطلب در برنامه "بهبود و پيشرفت آموزش استان" كه من آن را سازماندهي كرده بودم، شركت داشت. من هم به عنوان بازرس در كلاسها شركت مي كردم و سعي داشتم در امر آموزش تسهيلاتي را فراهم آورم.
آن روز به كلاس "دونا" رفتم و روي نيمكت ته كلاس نشستم. شاگردان سخت مشغول پركردن اوراقي بودند. به شاگرد ده ساله كنار دستم نگاه كردم و ديدم ورقه اش را با جملاتي كه همه با "نمي توانم" شروع شده اند پر كرده است.
"من نمي توانم درست به توپ فوتبال لگد بزنم."
"من نمي توانم عددهاي بيشتر از سه رقم را تقسيم كنم."
"من نمي توانم كاري كنم كه دبي مرا دوست داشته باشد."
نصف ورقه را پر كرده بود و هنوز هم با اراده و سماجت عجيبي به اين كار ادامه مي داد.
از جا بلند شدم و روي كاغذهاي همه شاگردان نگاهي انداختم.
همه كاغذها پر از "نمي توانم " ها بود.
كنجكاويم سخت تحريك شده بود. تصميم گرفتم نگاهي به ورقه معلم بيندازم. ديدم كه او نيز سخت مشغول نوشتن "نمي توانم " است.
"من نمي توانم مادر "جان" را وادار كنم به جلسه معلمها بيايد."
" من نمي توانم دخترم را وادار كنم ماشين را بنزين بزند."
"من نمي توانم آلن را وادار كنم به جاي مشت از حرف استفاده كند."
سر در نمي آوردم كه اين شاگردها و معلمشان چرا به جاي استفاده از جملات مثبت به جملات منفي روي آورده اند. سعي كردم آرام بنشينم و ببينم عاقبت كار به كجا مي كشد.
شاگردان ده دقيقه ديگر هم نوشتند. خيلي ها يك صفحه را پر كرده بودند و مي خواستند سراغ صفحه جديدي بروند. معلم گفت:
- همان يك صفحه كافي است. صفحه ديگر را شروع نكنيد.
بعد از بچه ها خواست كه كاغذهايشان را تا كنند و يكي يكي نزد او بروند.
 روي ميز معلم يك جعبه خالي كفش بود. بچه ها كاغذ هايشان را داخل جعبه انداختند. وقتي همه كاغذها جمع شدند، "دونا" در جعبه را بست، آن را زير بغلش زد و همراه با شاگردانش از كلاس بيرون رفتند.
من هم پشت سر آنها راه افتادم. وسط راه، "دونا" رفت و با يك بيل برگشت. بعد راه افتاد و بچه ها هم پشت سرش راه افتادند. بالاخره به انتهاي زمين بازي كه رسيدند، ايستادند. بعد زمين را كندند.
آنها مي خواستند "نمي توانم" هاي خود را دفن كنند!
كندن زمين ده دقيقه اي طول كشيد چون همه بچه هاي كلاس چهارم دوست داشتند در اين كار شركت كنند. وقتي كه سه چهار متري زمين را كندند، جعبه "نمي توانم" ها را ته گودال گذاشتند و بسرعت روي آن خاك ريختند.
سي و يك شاگرد ده يازده ساله دور قبر ايستاده بودند. هر كدام از آنها حداقل يك ورقه پر از "نمي توانم" درآن قبر دفن كرده بود. معلمشان هم همين طور!
دراين موقع "دونا" گفت:
- دخترها! پسرها! دستهاي همديگر را بگيريد و سرتان را خم كنيد.
شاگردها بلافاصله حلقه اي تشكيل دادند و اطاعت كردند، بعد هم با سرهاي خم منتظر ماندند و "دونا" سخنراني كرد:
- دوستان! ما امروز جمع شده ايم تا ياد و خاطره "نمي توانم" را گرامي بداريم. او دراين دنياي خاكي با ما زندگي مي كرد و در زندگي همه ما حضور داشت. متاسفانه هر جا كه مي رفتيم نام او را مي شنيديم، درمدرسه، در انجمن شهر، در ادارات و حتي در كاخ سفيد! اينك ما "نمي توانم" را درجايگاه ابدي اش به خاك سپرده ايم. البته ياد او در وجود خواهر و برادرهايش يعني "مي توانم"، "خواهم توانست" و "همين حالا شروع خواهم كرد" باقي خواهد ماند. آنها به اندازه اين خويشاوند مشهورشان شناخته شده نيستند، ولي هنوز هم قدرتمند و قوي هستند. شايد روزي با كمك شما شاگردها، آنها سرشناس تر از آنچه هستند، بشوند.
خداوند "نمي توانم" را قرين رحمت خود كند و به همه آنهايي كه حضور دارند قدرت عنايت فرمايد كه بي حضور او به سوي آينده بهتر حركت كنند. آمين!
هنگامي كه به اين سخنراني گوش مي كردم فهميدم كه اين شاگردان هرگز چنين روزي را فراموش نخواهند كرد. اين حركت شكوهمند سمبوليك چيزي بود كه براي همه عمر به ياد آنها مي ماند و در ضمير ناخود آگاه آنها حك مي شد.
آنها "نمي توانم" هاي خود را نوشته و طي مراسمي تدفين كرده بودند. اين تلاش شكوهمند، بخشي از خدمات آن معلم ستوده بود.
ولي هنوز كار معلم تمام نشده بود. در پايان مراسم، معلم شاگردانش را به كلاس برگرداند. آنها با شيريني، ذرت و آب ميوه، مجلس ترحيم "نمي توانم" را برگزار كردند. "دونا" روي اعلاميه ترحيم نوشت:
"نمي توانم : تاريخ فوت 28/3/1980"

تلنگر

عمر شما از زمانی شروع می شود كه اختیار سرنوشت خویش را در دست می گیرید.

آفتاب به گیاهی حرارت می دهد كه سر از خاك بیرون آورده باشد.

تنها راهی كه به شكست می انجامد، تلاش نكردن است.

دشوارترین قدم، همان قدم اول است.

امید، درمانی است كه شفا نمی دهد، ولی كمك می كند تا درد را تحمل كنیم.

بجای آنكه به تاریكی لعنت فرستید، یك شمع روشن كنید.

آنچه شما درباره خود فكر می كنید، بسیار مهمتر از اندیشه هایی است كه دیگران درباره شما دارند.

همواره بیاد داشته باشید آخرین كلید باقیمانده، شاید بازگشاینده قفل در باشد.

برای كسی كه آهسته و پیوسته می رود، هیچ راهی دور نیست.

وقتی زندگی چیز زیادی به شما نمی دهد، بخاطر این است كه شما چیز زیادی از آن نخواسته اید.

در اندیشه آنچه كرده ای مباش، در اندیشه آنچه نكرده ای باش.

امروز، اولین روز از بقیة عمر شماست.

آنچه جذاب است سهولت نیست، دشواری هم نیست، بلكه دشواری رسیدن به سهولت است.

وقتی توبیخ را با تمجید پایان می دهید، افراد درباره رفتار و عملكرد خود فكر می كنند،نه رفتار و عملكرد شما.

سخت كوشی هرگز كسی را نكشته است، نگرانی آن است كه انسان را از بین می برد.

اگر همان كاری را انجام دهید كه همیشه انجام می دادید،همان نتیجه ای را می گیرید كه همیشه می گرفتید.

ما زمان را تلف نمی كنیم، زمان است كه ما را تلف می كند.

افراد موفق كارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلكه كارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند.

پیش از آنكه پاسخی بدهی با یك نفر مشورت كن ولی پیش از آنكه تصمیم بگیری با چند نفر مشاوره ای داشته باش.

كار بزرگ وجود ندارد، به شرطی كه آن را به كارهای كوچكتر تقسیم كنیم.


كارتان را آغاز كنید، توانایی انجامش بدنبال می آید.


انسان همان می شود كه اغلب به آن فكر می كند.


آنكه می تواند نسبت به نیكی دیگران ناسپاس باشد، از دروغ گفتن باك ندارد.


هركس، آنچه را كه دلش خواست بگوید، آنچه را كه دلش نمی خواهد می شنود.


اگر هر روز راهت را عوض كنی، هرگز به مقصد اصلی نخواهی رسید.


كسانی كه نمی توانند فرصت كافی برای تفریح بیابند،دیر یا زود وقت خود را صرف معالجه می كنند.


صاحب اراده، فقط پیش مرگ زانو می زند، و آن هم در تمام عمر، بیش از یك مرتبه نیست.


وقتی شخصی گمان كرد كه دیگر احتیاجی به پیشرفت ندارد، باید تابوت خود را آماده كند.


كسانی كه در انتظار زمان نشسته اند، آنرا از دست خواهند داد.


كسی كه در آفتاب زحمت كشیده، حق دارد در سایه استراحت كند.


بهتر است دوباره سئوال كنی، تا اینكه یكبار راه را اشتباه بروی.


هرگاه مشكلی را مطرح می كنید، برای رفع آن هم راه حلی پیشنهاد كنید.


كیفیت جامع یعنی درست انجام دادن همه كارها در همان بار اول.


آنقدر شكست خوردن را تجربه كنید تا راه شكست دادن را بیاموزید.


اگر خود را برای آینده آماده نسازید، بزودی متوجه خواهید شد كه متعلق به گذشته هستید.


خانه ات را برای ترساندن موش، آتش مزن.


خودتان را به زحمت نیندازید كه از معاصران یا پیشینیان بهتر گردید،


سعی كنید از خودتان بهتر شوید.


اینجا، كار تمام نشده است، حتی آغاز پایان هم نیست، اما شاید پایان آغاز باشد.


خداوند به هر پرنده‌ای دانه‌ای می‌دهد، ولی آن را داخل لانه‌اش نمی‌اندازد.


تنها راهی كه به شكست می‌انجامد، تلاش نكردن است.


درباره درخت، بر اساس میوه‌اش قضاوت كنید، نه بر اساس برگهایش.


از لجاجت بپرهیزید كه آغازش جهل و پایانش پشیمانی است.


انسان هیچ وقت بیشتر از آن موقع خود را گول نمی‌زند كه خیال می‌كنددیگران را فریب داده است.


كسی كه دوبار از روی یك سنگ بلغزد، شایسته است كه هر دو پایش بشكند.


هركه با بدان نشیند، اگر طبیعت ایشان را هم نگیرد، به طریقت ایشان متهم گردد.


كسی كه به امید شانس نشسته باشد، سالها قبل مرده است.


اگر جلوی اشتباهات خود را نگیرید، آنها جلوی شما را خواهند گرفت.


اینكه ما گمان می‌كنیم بعضی چیزها محال است، بیشتر برای آن است كه برای خود عذری آورده باشیم.

یک حقیقت تلخ

یه نفر خوابش میاد و واسه ی خواب جا نداره
یه نفر یه لقمه نون برای فردا نداره

یه نفر می شینه و اسکناساشو می شمره
می خواد امتحان کنه که تا داره یا نداره

یه نفر از بس بزرگه خونشون گم می شه توش
اون یکی اتاقشون واسه همه جا نداره

بابا می خواد واسه دخترش عروسک بخره
انتخابم می کنه ، پولشو اما نداره

یکی دفترش پر از نقاشی و خط خطیه
اون یکی مداد برای آب و بابا نداره

یکی ویلای کنار دریاشون قصره ولی
اون یکی حتی تو فکرش آب دریا نداره

یکی بعد مدرسه توپ چهل تیکه می خواد
مامانش میگه اینا گرونه اینجا نداره

یه نفر تولدش مهمونیه ،‌همه میان
یکی تقویم واسه خط زدن رو روزا نداره

یکی هر هفته یه روز پزشکشون میاد خونش
یکی داره می میره ، خرج مداوا نداره

یکی انشاشو می ده توی خونه صحیح کنن
یکی از بر شده درد و ، دیگه انشا نداره

یه نفر می ارزه امضاش به هزار تا عالمی
یکی بعد عمری رنج و زحمت امضا نداره

تو کلاس صحبت چیزی می شه که همه دارن
یکی می پرسه آخه چرا مال ما نداره

یکی دوس داره که کارتون ببینه اما کجا
یکی انقد دیده که میل تماشا نداره

یکی از واحدای بالای برجشون می گه
یکی اما خونشون اتاق بالا نداره

یکی جای خاله بازی کلاس شنا می ره
یکی چیزی واسه نقاشی ابرا نداره

یکی پول نداره تا دو روز به شهرشون بره
یکی طاقت واسه ی صدور ویزا نداره

یکی فکر آخرین رژیمای غذاییه
یکی از بس که نخورده شب و روز نا نداره

یکی از بس شومینه گرمه می افته از نفس
یکی هم برای گرمای دساش ها نداره

دخترک می گه خدا چرا ما ... مادرش می گه
عوضش دخترکم ، او خونه لیلا نداره

یه نفر تمام روزاش پر رنج و سختیه
هیچ روزیش فرقی با روزای مبادا نداره

یکی آزمایش نوشتن واسش ،‌اما نمی ره
می گه نزدیکیای ما آزمایشگا نداره

بچه ای که تو چراغ قرمزا می فروشه گل و
مگه درس و مشق و شور و شوق و رؤیا نداره

یه نفر تمام روزا و شباش طولانیه
پس دیگه نیازی به شبای یلدا نداره

یاد اون حقیقت کلاس اول افتادم
دارا خیلی چیزا داره ولی سارا نداره

راستی اسمو واسه لمس بهتر قصه می گم
ملیکا چه چیزایی داره که رعنا نداره ؟

بعضی قلبا ولی دنیایی واسه خودش داره
یه چیزایی داره توش که توی دنیا نداره

همیشه تو دنیا کلی فرق بین آدما
این یه قانون شده و دیروز و حالا نداره

خدا به هر کسی هر چیزی دلش می خواد بده
همه چی دست اونه ،‌ربطی به شعرا نداره

آدما از یه جا اومدن ، همه می رن یه جا
اون جا فرقی میون فقیر و دارا نداره

کاش یه روزی بشه که دیگه نشه جمله ای ساخت
با نمی شه ، با نمی خوام ، ‌با نشد ، با نداره

شعر از : مریم حیدرزاده

با یاد خدا دل آرام گیرد

استعانت و یاری بجویید از صبر و نماز . و اینها بسیار بزرگ و سخت هستند مگر بر کسانی که خشوع و تقوای واقعی دارند.

عرض تسلیت به آبجی مریم عزیز

سرکار خانم مریم میرزاد درگذشت عموی گرامیتان را به شما و خانواده محترم تسلیت عرض کرده و از درگاه خداوند برای این عزیز سفر کرده آرزوی رحمت و غفران و برای بازماندگان صبر آرزومندم.

از طرف آبجی محبوبه- محمد آقا - داداش ابوالفضل

 

 

اولین برف زمستانی 87 مشهد .

مشهد امروز اولین برف زمستانش رو تجربه می کنه

خدایا ای کاش قلب های سیاه آدم ها با این برف زیبا و پاک و سفید تمیز می شد و اگه سفید نمی شد حداقل سیاهی و کدر بودنش کمتر میشد.

 

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که بامن با دل من دربه در شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

هیچکی نمی تونه بفهمه که دلم از چی گرفته

هیچکی نمی تونه بفهمه که صدام از چی گرفته

هیچکی نمی مونه تا با من توی راهم همسفر شه

آخه می ترسه که بامن با دل من دربه در شه

هیچکی نمی دونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه

چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه

هیچکی نمی دونه که قلبم تا حالا چند دفعه شکسته

هیچکی نمی دونه سر راه اون تا حالا چند دفعه نشسته

آخه تو کلبه سوت و کور و تاریک قلبم خورشید که جا نمیشه

میدونم اگه تا لحظه مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

آی خدا دلگیرم ولی احساس غم نمی کنم - چون با توام پیش کسی سرم رو خم نمی کنم

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم! دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سر در گم شدم عاقبت آلوده ی مردم شدم

بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خنجر بدست بت پرستم، بت پرستم، بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن

من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش

من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است 

به مناسبت روز تولدم

در جزيره اي زيبا تمام حواس آدميان، زندگي مي کردند: ثروت، شادي، غم، غرور، عشق و ...
روزي خبر رسيد که به زودي جزيره به زير آب خواهد رفت. همه ساکنين جزيره قايق هايشان را آماده و جزيره را ترک کردند. اما عشق مي خواست تا آخرين لحظه بماند، چون او عاشق جزيره بود.
وقتي جزيره به زير آب فرو مي رفت، عشق از ثروت که با قايقي با شکوه جزيره را ترک مي کرد کمک خواست و به او گفت:" آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟"
ثروت گفت: "نه، من مقدار زيادي طلا و نقره داخل قايقم هست و ديگر جايي براي تو وجود ندارد."
پس عشق از غرور که با يک کرجي زيبا راهي مکان امني بود، کمک خواست.
غرور گفت: "نه، نمي توانم تو را با خود ببرم چون تمام بدنت خيس و کثيف شده و قايق زيباي مرا کثيف خواهي کرد."
غم در نزديکي عشق بود. پس عشق به او گفت: " اجازه بده تا من با تو بيايم."
غم با صداي حزن آلود گفت: " آه، عشق، من خيلي ناراحتم و احتياج دارم تا تنها باشم."
عشق اين بار سراغ شادي رفت و او را صدا زد. اما او آن قدر غرق شادي و هيجان بود که حتي صداي عشق را هم نشنيد. آب هر لحظه بالا و بالاتر مي آمد و عشق ديگر نااميد شده بود که ناگهان صدايي سالخورده گفت: "بيا عشق، من تو را خواهم برد."
عشق آن قدر خوشحال شده بود که حتي فراموش کرد نام پيرمرد را بپرسد و سريع خود را داخل قايق انداخت و جزيره را ترک کرد. وقتي به خشکي رسيدند، پيرمرد به راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسي که جانش را نجات داده بود، چقدر بر گردنش حق دارد.
عشق نزد "علم" که مشغول حل مساله اي روي شن هاي ساحل بود، رفت و از او پرسيد: " آن پيرمرد که بود؟"
علم پاسخ داد: "زمان"
عشق با تعجب گفت: "زمان؟! اما او چرا به من کمک کرد؟"
علم لبخندي خردمندانه زد و گفت: "زيرا تنها زمان است كه قادر به درک عظمت عشق است."
 

گذشت زمان بر آنها که منتظر می‌مانند بسیار کند، بر آنها که می‌هراسند بسیار تند، بر آنها که زانوی غم در بغل می‌گیرند بسیار طولانی و بر آنها که به سرخوشی می‌گذرانند بسیار کوتاه است. اما بر آنها که عشق می‌وزند، زمان را هيچگاه آغاز و پایانی نیست چرا كه تنها زمان است كه مي تواند معناي واقعي عشق را متجلي سازد